صمد بهرنگي و آثارش
صمد بهرنگي در تيرماه سال 1320 به دنيا آمده مشهورترين داستانش ماهي سياه کوچولو الهام بخش بسياري از نويسندگان شد و در ذهن نسلي از کودکان و نوجونان ماندگار شد.
صمد بهرنگي زماني چشم به جهان گشود که پدرش فقيرتر از سطح متوسط جامعه بود و هراز گاه حتي به آب فروشي به روسها و عثماني ها در تبريز مبادرت مي کرد.
ايستگاه چرنداب تبريز به ياد دارد که پدر تا چه اندازه در رنج بود و سرانجام تاب نياورد و با کارگراني که به باکو و قفقاز مي رفتند به قفقاز رفت و هرگز بازنگشت. کودک تازه متولد شده تبريزي ماند و رنج بي پدري و فقر که تا پايان عمرش همدم او ماند.
بهرنگي خود درباره زندگي اش مي نويسد:« قارچ زاده نشدم بي پدرو مادر اما مثل قارچ نمو کردم ولي نه مثل قارچ زود از پا درآمدم… کسي نشد مرا آبياري کند. من نمو کردم. مثل درخت سنجد، کج و معوج و قانع به آب کم….
و شدم معلم روستاهاي آذربايجان. پدرم مي گويد اگر ايران را ميان ايرانيان تقسيم کنند هم از اين بيشتر نصيب تو نمي شود.»
دانشسراي مقدماتي را به اتمام رساند و بعد از آن به روستاهاي آذربايجان رفت و به شغل معلمي پرداخت. از همان ابتدا بناي کار با کودکان و نوجوانان را بر آگاهي بخشي به اين نسل گذاشت و به نوبه خود مي کوشيد نسلي را تربيت کند که بعدها شالوده عصيان در برابر رژيم پادشاهي را بنا نهاد.
معلم مهربان مدارس روستا اما خود دست به قلم بود و نخستيم نوشته اش را با نام “تلخون” نوشت و بالطبع برداشتي آزاد بود از قصه ها و افسانه هاي آذربايجان. اين نوشته در کتاب هفته انتشار يافت اما نه با نام صمد بهرنگي. بلکه با نام مستعار “ص. قارانقوش”. بعدها از بهرنگي مقالاتي در روزنامه “مهد آزادي” به چاپ رسيد با امضاهاي متعدد و اسامي مستعار فراوان. به اين ترتيب نويسنده اين مقالات در همان ابتدا راه خودرا شناخت و با نشانه هايي از اين دست لااقل براي خودش روشن بود که ترجمه ها و نوشته هايش درباره توده ها و الهام از زندگي فقيرانه مردم سرانجام او را به چه مسيري خواهد برد.
سلسله مقالات “کندو کاو در مسائل تربيتي ايران” محصول درک صمد بهرنگي از تفاوت نظام پيشين تدريس و آموزش است با طرز زندگي روستاييان. او در اين مقالات به آسيب شناسي روش حاکم بر نظام آموزشي کشور پرداخت.
بهرنگي خود دراين باره نوشته است:« از دانشسرا که در آمدم و به روستا رفتم يکباره دريافتم که تمام تعليمات معلمان دانشسرا کشک بوده است و همه اش را به باد فراموشي سپردم و فهميدم که بايد خودم براي خودم بايد فوت و فن معلمي را پيدا کنم و چنين نيز کردم.»
او به تدريج و پس ار اتمام کلاس ششم به فراگيري وارد دانشگاه زبان انگليسي تبريز شد و البته همزمان به يادگيري زبان ترکي استانبولي همت گماشت. در شهر نماند و نمي توانست که بماند. پس دوباره به روستا بازگشت و کار تدريس به روستاييان را اين بار به شيوه خودش از سر گرفت. در اين زمان در مجلات نقد مي کرد و مقاله مي نوشت و بيشتر به سيستم تربيتي و آموزشي کشور و نامتناسب بودن اين روشها با نوع زندگي طبقات و لايه هاي زيرين جامعه اعتراض مي کرد.
کار مهم صمد در اين دوران جمع آوري فولکلورهاي آدربايجان بود و به رديف کشيدن زبان تركي و نوشتن دستور براي اين زبان. در زمينه ابداع روشي تازه که در گفتارش از آن سخن مي گفت نيز دست به بداع “الفبايي” زد که در واقع يک متد تازه تدريس براي آموزش کودکان روستايي بود.
قصه مي نوشت و تماما درباره بچه ها. از بچه هاي فقير مي نوشت و در توصيف کارش به ديگران تاکيد مي کرد که کار او نوشتن قصه درباره کودکان “اتو کشيده و عزيزدردانه” نيست. گفتمان حاکم بر آن سالها در ايران بود که بسياري از روشنفکران و تحصيل کردگان و نخبگان را به سوي ترويج ايدئولوژي هاي برابري خواهانه و تقديس فقر کي کرد. بهرنگي نيز در زمره بسياري ديگر از تحصيل کردگان اين دوره از تاريخ ايران سرمايه داري را تقبيح مي کرد و فقر و فقيران را تا حد تقديس مي ستود و به اين کار نه تنها افتخار مي کرد بلکه در ترويج و تکميل اين کار براي خود رسالتي قائل بود.
بهرنگي در داستانهاي خود اندرز گويي نمي کرد و نمي کوشيد در سمت يک بزرگتر به کودکان چيزهايي بياموزد که از نظر او بلد نيستند. صمد مروج آن بود که بچه ها به جاي انديشيدن به خود، منافع شخصي را فراموش کنند و به منافع ملي و جمعي و تاريخي خود و موطنشان بينديشند و از اين جهت در متد آموزشي و مضمون قصه هاي خود تلاش مي کرد روح عصيانگري و اعتراض به نظام حاکم را در دانش آموزانش پرورش دهد. پاي پياده در روستاها راه مي افتاد و اگر کسي کتابخانه اي تاسيس کرده بود او را تشويق مي کرد و به مجموعه کتابهايش، کتابهايي مي افزود. بچه ها را به ويژه تشويق به مطالعه مي کرد و هرچه از جذابيت و روشهاي دوست داشتني براي اين گروه سني مي دانست در کار مي کرد تا بچه با کتاب به عنوان يک همراه هميشگي در تمام طول زندگي مانوس باشند. مي گفت که کتاب بخوانند و سپس آن را در جملاتي ساره براي ديگران خلاصه نويسي کنند. در اين دوران بود که سيستم امنيتي رژيم به برخي از فعاليتهاي بهرنگي حساس شد. تهديدها آغاز شد و چندين بار در طول دوران زندگي خود مورد توبيخ و جريمه و حتي تبعيد قرار گرفت. با اين همه گويي او به اين گونه از امور حساسيتي نداشت و در روحيه او خللي ايجاد نمي کرد. اين بخشهايي از نامه اي است که بريا برادرش اسد نوشته است:
«مرا از آذر شهر به گاوگان فرستادند و 240 تومان از حقوقم کسر کردند که چرا در امور مسخره اداري دخالت کرده بودم. به محض اينکه به گاوگان رسيدم شروع به کار کردم. مثل يک گاو مشغول تدريس شدم. بعضي ها تعجب مي کردند که چرا با اين همه ظلمي که بهت رسيده باز هم جانفشاني مي کني. اين آدمها فقط نوک بيني شان را مي ديدند و نه يک قدم آن دورتر را. خودم را به گاوگان عادت دادم و بي اعتنا کار کردم. سعي کن بي اعتنا باشي اما نه اينکه کار نکني و بيکار باشي ها! غرض، رفتن است نه رسيدن. زندگي کلاف سردرگمي است. به هيچ جا راه نمي برد. اما نبايد ايستاد. اينکه مي دانيم نخواهيم رسيد دليل نمي شود. نبايد بايستيم. وقتي هم که مرديم. مرديم به درک!»
بهرنگي در توفيق و ديگر مجلات نيز با نامهاي مستعار ديگري از جمله داريوش نواب مرغي، چنگيز مرآتي، بابک، افشين پرويزي و باتميش و … مطلب مي نوشت.
وسرانجام در روز 9 شهريور ماه 1347 در رودخانه مرزي ارس به شكل اسرار آميزي غرق شد. مشهورترين داستانش ماهي سياه کوچولو الهام بخش بسياري از نويسندگان شد و در ذهن نسلي از کودکان و نوجونان ماندگار شد.
از آثار وي ميتوان به موارد زير اشاره كرد
بالا جا قارا باليق
كوراوغلو و كچل حمزه
24 ساعت در خواب و بيداري
بي نام
تلخون
پوست نارنج
عادت
ادي وبودي
قصه آه
به دنبال فلك
بز ريش سفيد
گرگ وگوسفند
موش گرسنه
سرگذشت دانه برف
اولدوز وكلاغها
كچل كفتر باز
اولدوز وعروسك سخنگو
دو گربه روي ديوار
پير زن وجوجه طلائي اش
پسرك لبو فروش- افسانه محبت – سرگذشت دومرل ديوانه سر – يك هلو و هزار هلو
اورمو کیتابخاناسی